محمد خزائلى

171

شرح بوستان ( فارسى )

شبى دانم از هول دوزخ نخفت ، * به گوش آمدم صبحگاهى كه گفت : چه بودى كه دوزخ ز من پر شدى ( 1 ) ، * مگر ديگران را رهايى بدى كسى گوى دولت ز ميدان ربود ، * كه در بند آسايش خلق بود حكايت ( 6 ) [ بزاريد وقتى زنى پيش شوى . . . . ] بزاريد ( 2 ) وقتى زنى پيش شوى : * كه ديگر مخر نان ز بقال ( 3 ) كوى به بازار گندم‌فروشان گراى * كه اين جوفروشيست گندم‌نماى نه از مشترى كز زحام ( 4 ) مگس ، * به يك هفته رويش نديدست كس به دلدارى آن مرد صاحب نياز ، * به زن گفت : كاى روشنايى ( 5 ) بساز به اميد ما كلبه اينجا گرفت * نه مردى بود نفع ، زو وا گرفت ره نيك‌مردان آزاده گير * چو استاده‌اى ، دست افتاده‌گير ببخشاى ، كانان كه مرد حقند ، * خريدار دكان بىرونقند جوانمرد ، اگر راست خواهى ، و ليست ( 6 ) * كرم ، پيشهء شاه مردان عليست ( 7 )